سخت است ببیند پدری کشته پسر را
سخت است ببیند پدری کشته پسر را
اینگونه کند خم پسری پشت پدر را
سخت است که بی یار بماند دم پیری
آن ریش سفیدی که ز کف داده ثمر را
بر نیزه غربت زده تکیه، پسرش رفت
این مرد حسین است که انداخت سپر را
سخت است ببیند پدری کشته پسر را
اینگونه کند خم پسری پشت پدر را
سخت است که بی یار بماند دم پیری
آن ریش سفیدی که ز کف داده ثمر را
بر نیزه غربت زده تکیه، پسرش رفت
این مرد حسین است که انداخت سپر را
وقت وداع از حرم نگاه پدرها
ملتمسانه تر است پشت پسرها
آه، پدرهای خسته، آه، کمرها
آه، پسرهای رفته، آه، جگرها
می رود و یک صدا به گریه می افتند
پشت سرش خیمه ها به گریه می افتند
با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند
سنگ ها روی لب خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند
وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند
انگار بنا نیست سری داشته باشی
سر داشته باشی، جگری داشته باشی
انگار بنا نیست که از میوه ی باغت
اندازه کافی ثمری داشته باشی
انگار بنا نیست که ای پیر محاسن
این آخر عمری پسری داشته باشی
به دست باد نده اختیار گیسو را
نوشته اند به پای تو این هیا هم را
شکوه تو غزلم را به باد خواهد داد
عزیرز، دست که دادی ترنج و چاقو را
خوشم بهجبر، مسلمان چشمتان باشم
بکش به روی دلم ذوالفقار ابرو را
به پیش چشم پدر ناگهان پسر افتاد
همین که خورد پسر بر زمین، پدر افتاد
رسید هلهله و خنده ها به گوش حسین
میان معرکه آقا به در سر افتاد
مگر که قول ندادی عصای من باشی؟
بلند شو پدر پیرت از کمر افتاد
با هر خداحافظ که در دور و برش ریخت
بال و پر پروانه با خکسترش ریخت
در پیش روی حسرت چشمان بابا
می رفت و صدها آرزو پشت سرش ریخت
هر جا که بوده کربلا یا در مدینه
با زخم اول، زود قلب مادرش ریخت
دنبال صدای دلبرم افتادم
با سر به کنار اکبرم افتادم
تا پهلوی نیزه خورده اش را دیدم
یک لحظه به یاد مادرم افتادم
شاعر : سعید خرازی
سلام ما به حسین و به پاره ی جگرش
که پاره شده جگرش، از شهادت پسرش
به خلق و خو علی آیینه ی پیمبر بود
صدف علی و به فضل و ادب، علی گُهرش
خمید قامتش از داغ اکبرش ز آن پیش
که بشکند ز فراق برادرش، کمرش
بس پاشیده ز هم مثل گل چیده تنت
می کند گریه به زخم بدنت پیرهنت
کثرت زخم تو مانع ز شمارش گشته
بس که زخم آمده پیوسته به زخم بدنت
آیا با تیغ نوشتند به سر تا پایت
نقطه با تیر نهادند به آیات تنت
گفتم تویی بابای خوب ومهربان، زد
گفتم که من چیزی گفتم، بی امان زد
تاریک بود و چشمم جایی را نمی دید
تا دید تنهایم، رسید و نگهان زد
تا دست های کوچکم روی سرم بود
با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد
بابا سلام بی بدنی یا که بی سری
مگُذَر از این سوءالِ من این بار سرسری
بابا چقدر آمدنت هم نمونه است
بگذار تا ببینمت از زیر روسری
تو پا نداشتی که بیایی به دیدنم
این جا خرابه است کجا امدی پری
لباس مشکی مان را به دستمان بدهید
به ما حسینیه گریه را نشان دهید
مرا که راهی بزم عزای اربام
برای زود رسیدن کمی توان بدهید
اگر خدای نکرده در آخر خطم
به جان اشک سه ساله مرا امان بدهید
از ره دور خبر می آید
کاروانی ز سفر می آید
راه این قافله را باز کنید
دختر شاه ظفر می آید
معجری را که به سر پوشیده
به رقیه چقدر می آید
سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی
شبیه کشتی نوحی، نه مهربان تر از اویی
که حُرٌِ بد شده را هم تو در پناه گرفتی
چنان به سینه فشردهی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه می گفتم اشتباه گرفتی
وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چسیت؟
این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟
بی اختیار باز دلم شور می زند
با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟
شاید رباب بشنود، آرام تر بگو
آن تیرهای چله نشین مهیب چسیت؟
شکر خدا که نوکری ام را قبول کرد
احرام حج دلبری ام را قبول کرد
شکر خدا که هیئتی ام کرده باز هم
نذر و نیاز مادری ام را قبول کرد
شکر خدا که نام مرا هم نوشته اند
یک عمر مشق حیدری ام را قبول کرد
ای کاش غیر غصه تو غم نداشتیم
ماهی یه غیر ماه محرم نداشتیم
این داغ سینه سوز تو می کشتمان اگر
قلبی به قدر وسعت عالم نداشتیم
گاهی اسیر غربت عباس می شدیم
چون داشتیم روضه و پرچم نداشتیم
تا مسیرم به درِ خانه ات افتاد حسین
خانه آباد شدم، خانه ات آباد حسین
عطری که از حوالی پرچم وزیده است
ما را به سمت مجلس آقا کشیده است
از صحن این حسینه تا صحن کربلا
صد کوچه وا کنید، محرم رسیده است
دست ازل، دو چشم مرا وقف گریه کرد
اصلا" مرا برای همین آفریده است
سینی به دست بود و سر کوچه دیدمش
با پرچمی که روی نگاهم کشیدمش
آقا کمک کنید، خدا خیرتان دهد
او دَم گرفته بود و من می شنیدمش
سیب رسیده ای جلوی باورم گذاشت
من هم بدون هیچ تَعلٌُّل خریدمش
در کوچه ها پیچید بوی آشنایش
بوی غریبی نگاه رد پایش
در کوچه ای که جبرئیل عرش پیما
می امد از انجا صدای بال هایش
وقتی اذان می داد در محراب کوفه
بوی ولایت پخش می شد با صدایش
وقتی بدنم را از سرِ بام رها کرد
آغوش علی بود ز کارم گره وا کرد
در کوفه امیرالاُمرا غیر علی نیست
یک شهر نه او سلطنت دهر بنا کرد
این مرکب رهوار فقط رام امام است
این تخت روانی ست که از غیر ابا کرد
گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد
تنی که مثله شده در برابرم باشد
بدن، بدن کیست این چنین شده؟
اگر خدای نکرده برادرم باشد
فدای خواهر مظلومه ای که نالان گفت
کنار کشته ی گودال مو پریشان گفت
ته گودال پیکری مانده؟
که بگویم برادری مانده؟
گفت بهتر که از جلو نبرید
بی گمان را بهتر مانده
چقدر نامرتبت کردند
پیکری نیست پیکری مانده
بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد
همین که پیکرت افتاد خواهرت افتاد
تو نیزه خوردی و یک مرتبه زمین خوردی
هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد
همین که از طرف جمعیت دو تا چکمه
رسید اول گودال، مادرت افتاد
خدا صدای خودش را شنید از دهنت
دوید داخل گودال و دید از دهنت
تلفظ لغت یا غیاث مشکل بود
به گریه نیزه ای بیرون کشید از دهنت
به سمت پهلوی تان راه تیغ ها کج شد
همین که نام مدینه پرید از دهنت
آقا سلام، سوز و نوایی به ما بده
هر صبح و شام حال بکایی به ما بده
دل تنگ دیدن تو شدیم ایّها الغریب
آغوش خویش وا کن و جایی به ما بده
تنها به عشق دیدن تو ندبه خوان شدیم
هر صبح جمعه حال دعایی به ما بده
بعد مرگم بنویسید به روی سنگ قبرم
که من حسینی شده ی دست امام حسنم
ﺍﯼ ﺩﯾﺪﻩ ﺧﻮﻥ ﺑﺒﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﺤﺮﻡ ﺍﺳﺖ
ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍﯼ،ﺩﯾﺪﻩ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﻣﮑﺮّﻡ ﺍﺳﺖ
ﺑﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﭘﺮ ﺁﺏ ﻭﻧﻔﺴﻬﺎﯼ ﺁﺗﺸﯿﻦ
ﮔﺮ ﻻﻑ ﻣﻬﺮ ﺷﺎﻩ ﺯﻧﯽ،ﻧﺎ ﻣﺴﻠّﻢ ﺍﺳﺖ
ﺑﺮﯾﺎﺩﻧﻮﺭ ﭼﺸﻢ ﭘﯿﻤﺒﺮ ﺯﺁﺏ ﭼﺸﻢ
ﺑﺎﻟﻠﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﮐﻨﯽ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ