اشک است به چشمانم، کان ماه نمیبینم

اشک است به چشمانم، کان ماه نمیبینم

از گلشن رخسارش، یک غنچه نمیچینم

 

درمانده کشیدم سر، این کاسه ی تلخ هجر

در کام خرابان شد، آن جرعه ی نوشینم

 

آدینه به آدینه، غمبار دو غم گردد

از غربت سنگینش، وز نامه ی ننگینم

 

بر او ز کجا دانم،کز من ننشیند تیر

اما به دعا خیزد، دستش نه به نفرینم

 

یا ربّ به سقر تازم، لیک از غم اشک یار

نگذارد دگر بندم، بر اسب گنه زینم

ادامه نوشته

دل اگر سر به بیابان نگُذارد چه کند؟

دل اگر سر به بیابان نگُذارد چه کند؟

یا اگر صد دفعه روزی نشکند چه کند؟

 

به خیالم که همیشه امید می دهم

چَشم اگر رویِ شما را نبیند چه کند؟

 

باشد، شاید که مرا نخواهی ببینمت

بنده اگر اطلاعات ارباب نکند چه کند؟

 

لطف شما که همیشه بر گردن ماست

مخلوق اگر شکر خالق نکند چه کند؟

 

ممنون میشوَمَت که دعایی کنی مرا

نوکر اگر از لَبان شما دعا نشود چه کند؟

ادامه نوشته

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

ز دام خال سیاهش کسی رها نشود

 

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار

به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود

 

جواب ناله ی ما را نمی دهد دلبر

خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود

 

شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده

خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

 

مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست

خدا کند که مریضی من دوا نشود

ادامه نوشته

ﻣﻦ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻋﯿﺴﯽ ﺍﮔﺮ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ

ﻣﻦ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻋﯿﺴﯽ ﺍﮔﺮ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ

ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻫﻞ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﯾﺎﻋﻠﯽ

 

ﯾﺎ ﮐﻠﯿﻤﯽ ﻣﻴﺸﻮﻡ ﻣﻮﺳﯽ ﺍﮔﺮ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ

ﺍﮊﺩﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﻋﺼﺎ ﺭﺍ ﺍﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﯾﺎﻋﻠﯽ

 

ﻣﻦ ﻏﻼﻡ ﯾﻮﺳﻒ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺼﺮﻡ ﮔﺮ ﺑﺪﺍﻧﻢ

ﮐﺮﺩﻩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺯﻟﯿﺨﺎ ﺭﺍ ،ﺍﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﯾﺎﻋﻠﯽ

 

ﭘﯿﺮﻭ ﺩﯾﻦ ﺧﻠﯿﻠﻢ، ﮔﺮ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﻣﺪﻋﯽ

ﺟﺎﻥ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺣﯿﺎ ﺍﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﯾﺎﻋﻠﯽ

 

ﭼﻮﻥ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺣﻀﺮﺕ ﯾﻮﻧﺲ ﻣﺮﯾﺪﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ

ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻗﻌﺮ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﯾﺎﻋﻠﯽ

ادامه نوشته

هر چند پای بی رمق او توان نداشت

هر چند پای بی رمق او توان نداشت

هر چند بین قافله جانش امان نداشت

 

بار امانتی که به منزل رسانده است

چیزی کم از رسالت پیغمبران نداشت

 

جز گیسوان غرق به خون روی نیزه ها

در آتش بلا به سرش سایه بان نداشت

 

آیا به جز حوالی گودال، ساربان

راهی برای رفتن این کاروان نداشت؟

 

یک شهر چشم خیره به، بگذار بگذریم

شهری که از مروّت و غیرت نشان نداشت

ادامه نوشته

یک کوزه ی بی آب، از دریا چه میداند

یک کوزه ی بی آب، از دریا چه میداند

یک مشت خاک، از غربت صحرا چه میداند

 

یک سائل بیچاره از آقا چه میداند

از چهارده خورشید عقل ما چه میداند

 

ما دور از قدریم، إنا را نمیفهمیم

الحق که پایینیم و بالا را نمیفهمیم

 

هر کس که در این خانه قنبر شد پشیمان نیست

کارگر اولاد حیدر شد پشیمان نیست

 

از خاک بود عاقبت زر شد پشیمان نیست

جاروکش صحنی مطهر شد پشیمان نیست

ادامه نوشته

بی‎خیالیم، خیال تو به سرهامان نیست

بی‎خیالیم، خیال تو به سرهامان نیست

لقمه نان غصه‎ی ما هست ولی هجران نیست

 

زندگی کردن ما مردن تدریجی شد

روزِ ما شب شده ای دوست، ز تو پنهان نیست

 

گله‎ای نیست اگر این همه آواره شدیم

تا زمانی که نیایی تو، سر و سامان نیست

 

لال باد آنکه نگفته است ز تنهایی تو

کور باد آن که دو چشمش ز غمت گریان نیست

 

هر کسی گوش به فرمان تو و نائب توست

فتنه هم راه بیفتد دو دل و حیران نیست

ادامه نوشته

از عالم بالاست بنیانی که من دارم

از عالم بالاست بنیانی که من دارم

یعنی همین روح مسلمانی که من دارم

 

گر سجده بر تولیت آدم نمی‌کردم

آدم نمیشد خاک انسانی که من دارم

 

شیر حلال مادران این قبیله‌هاست

در سینه‌ام مهر فراوانی که من دارم

 

نابرده رنجی گنج‌هایی را به ما دادند

از سفرهٴ مولاست این نانی که من دارم

 

این کیست که از مقدمش خورشید می‌ریزد

آتش پرست اوست سلمانی که من دارم

ادامه نوشته

سلام حضرت باران سلام یا مولا

سلام حضرت باران سلام یا مولا

امام زاده ی سلطان سلام یا مولا

 

گدا برای تو بودن بهانه می خواهد

ظهور معرفتی عاشقانه می خواهد

 

شکوه حسن تو را آسمان نمی داند

سرود اوج تو را جز ملک نمی خواند

 

نگاه لطف تو را عالمی گدا بوده

فقیر منّت آیات هل اتی بوده

 

سحاب رحمت و رافت، عطای بی منّت

جواد جود و کرم، نور ذاتی عصمت

ادامه نوشته

کار من نیست که بنشینم و إملات کنم

کار من نیست که بنشینم و إملات کنم

شأن تو نیست که در دفترم انشات کنم

 

عین توحید همین است که قبل از توبه

باید اول برسم با تو مناجات کنم

 

سالی یکبار من عاشق نشوم می میرم

سالی یکبار اجازه بده لیلات کنم

 

همه جا رفتم و دیدم که تو هستی همه جا

تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم

 

پدر خاکی و ما بچه ی خاکیّ تو ایم

حق بده پس همه را خاک کف پات کنم

ادامه نوشته

شام یعنی انتهای خستگی

شام یعنی انتهای خستگی

شهر آزار خدای خستگی

 

شام یعنی گوشه ویرانه‌ها

مدفن شمع و گل و پروانه‌ها

 

شام تسکین دل شیطان بود

زینت سر نیزه‌اش قرآن بود

 

شام یعنی وادی دشنام‌ها

سنگ باران سری از بام‌ها

 

سنگ در دستان نامردان شام

بوسه می‌زد بر سر زخم امام

ادامه نوشته

نسیمی از سر زلفت بهار دنیا شد

نسیمی از سر زلفت بهار دنیا شد

تو آمدی و امیدی به عشق پیدا شد

 

تو آمدی و خبر آمد از سرادق عرش

زمین برای همیشه پر از مسیحا شد

 

درست مثل زمان تولد زهرا

مدینه مثل زمین های مکه زیبا شد

 

هزار حظ منزه به دیده اش آمد

همین که چشم ستاره به روی تو وا شد

 

و آسمان اگر امروز این همه بالاست

به پای قامت طوبایی شما پا شد

ادامه نوشته

عاشق همیشه قسمتش حیران شدن بود

عاشق همیشه قسمتش حیران شدن بود

پاره‌گریبان، بی سر و سامان ‌شدن بود

 

اول قرار ما دو تا قربان شدن بود

رفتی و سهم من بلاگردان شدن بود

 

یکسال و نیم آتش‌گرفتن سهم من بود

تقدیر پروانه از اول سوختن بود

 

یکسال و نیم از رفتن تو گریه کردم

با هر نخ پیراهن تو گریه کردم

 

خیلی برای کشتن تو گریه کردم

با خنده‌های دشمن تو گریه کردم

ادامه نوشته

باز بر نخل ولایت ثمری داده خدا

باز بر نخل ولایت ثمری داده خدا

آسمان عظمت را قمری داده خدا

 

در بهاری همه زیبایی و امید وصفا

گلشن مهر و وفا را ثمری داده خدا

 

دهم ماه رجب لیله قدر دل ماست

وه بر این شب چه مبارک سحری داده خدا

 

شب قدر است بخوان سوره کوثر زیرا

به رضا کوثر و قدر دگری داده خدا

 

حجره کوچک ریحانه بهشتی دگر است

که بر این خانه صفای دگری داده خدا

ادامه نوشته

هر دلی که دچار لیلا بود

هر دلی که دچار لیلا بود

خوشی روزگار لیلا بود

 

از کرامات عاشقی است اگر

نام مجنون کنار لیلا بود

 

میل صحرا نشینی مجنون

بیشتر اعتبار لیلا بود

 

آنچه دلهای بی شماری داشت

محمل در غبار لیلا بود

 

بی نیاز است از عبادت ما

کعبه ای در حصار لیلا بود

ادامه نوشته

چشم يعقوب مسيل نيل است

چشم يعقوب مسيل نيل است

كودكی در بغل راحيل است

 

مي توان خواند ز پيشانی طفل

چون مسيحا نفس انجيل است

 

آيه ها می چكد از لعل لبش

گريه اش لحن خوش ترتيل است

 

بال فطرس شده گهواره ی او

سايه بانش پر جبرائيل است

 

علوی زاده ای از نسل خليل

اين پسر كنيه اش اسماعيل است

ادامه نوشته

هر که سر خدمت نگار ندارد

هر که سر خدمت نگار ندارد

هر چه که هم باشد اعتبار ندارد

 

بحث سر دیدن کریمی یار است

ور نه گدا بودن افتخار ندارد

 

وقت کرم دست تو به دست گدا خورد

بهتر از این لطف روزگار ندارد

 

شانه بزن بیشتر به زلف کمندت

این دل ما ترس تار و مار ندارد

 

صبح قیامت اگر تو دلبر مایی

هیچ کسی با بهشت کار ندارد

ادامه نوشته

حال و احوال گرفتار تماشا دارد

حال و احوال گرفتار تماشا دارد

گریه ی عبد گنه کار تماشا دارد

 

آمدم گریه کنم تا که نگاهی بکنی

چون ستاره به شب تار تماشا دارد

 

هر چه شد بین من و تو  ز همه پوشاندی

آبرو داری ستّار تماشا دارد

 

بارها زیر همه قـول و قـرارم زده ام

دست گیری تو هر بار تماشا دارد

 

مهربانی بـه گنه کار بُوَد عادت تو

کرم سفره غفّار تماشا دارد

ادامه نوشته

راه دور و بار، سنگین و گناهم بی شمار

راه دور و بار، سنگین و گناهم بی شمار

من که می دانم بدم دیگر تو بر رویم نیار

 

تا نیفتم تا نسوزم در شرار خشم تو

ابر رحمت بر سر این بنده عاصی ببار

 

باورم هرگز نمی آید به ذات اقدست

مهربانی چون تو عبدش را بسوزاند به نار

 

کی به رویش در ببندی کی رهایش میکنی؟

بنده ای را که ندارد جز درت راه فرار

 

هم زلطفت ،هم ز عفوت ،هم زجرمم هم زخویش

شرمسارم شرمسارم شرمسارم شرمسار

ادامه نوشته

هر که یک جور قسمتی دارد

هر که یک جور قسمتی دارد

سامرای تو غربتی دارد

 

خوش به حال کسی که نوکر توست

واقعا چه سعادتی دارد

 

راستی شهر سامرای شما

چند تا بچه هیئتی دارد؟

 

یا که دور و بر حریم شما

مردمان ولایتی دارد؟

 

دل من دور صحن و ایوانت

باز میل زیارتی دارد

ادامه نوشته

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

 

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد

محکماتِ کلماتِ تو مسلمانم کرد

 

کلماتی که همه بال و پر پرواز است

مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

 

کلماتی که پر از رایحه غار حراست

خط به خط جامعه آیینه قرآن خداست

 

عقل از درک تو لبریز تحیر شده است

لب به لب کاسه ظرفیت من پر شده است

ادامه نوشته

ای نجل جواد، ابن رضا، حضرت هادی

ای نجل جواد، ابن رضا، حضرت هادی

بگرفته حسن بر تو عزا حضرت هادی

 

یک عمر ستم دیـده ز جور متوکل

در آینه صبح و مسا حضرت هادی

 

دل سوخته از طعنه و از زخم زبان‌ها

خونین جگر از زهر جفا حضرت هادی

 

بردند همان شب که سوی بزم شرابت

چون از تو نکردند حیا حضرت هادی

 

افسوس که کشتند تو را از ره بیداد

بی جرم و گنه، قوم دغا حضرت هادی

ادامه نوشته

از آسمان هفتم اگر سر بر آورم

از آسمان هفتم اگر سر بر آورم

اعلام می کنم که فقط خاک این درم

 

مهر تو بود شیره ی جان در وجود من

از لحظه ای که شیر به من داد مادرم

 

با دشمن تو تا ابدالدهر دشمنم

حتی اگر بود پدرم یا برادرم

 

من از در سرای تو جایی نمی روم

حتی اگر جواب کنی باز نوکرم

 

تا زنده ام حسینیم و کربلاییم

ارباب من حواله نده جای دیگرم

ادامه نوشته

یا رب از زهر جفا سوخت زپا تا به سرم

یا رب از زهر جفا سوخت زپا تا به سرم

شعله با ناله برآید همه دم از جگرم

 

جز تو ای خالق دادار کسی نیست گواه

که چه آورده جفای متوکّل به سرم

 

می دوانید پیاده به پی خویش مرا

گرد ره ریخت بسی بر رخ همچون قمرم

 

آن شبی را که مرا خواند سوی بزم شراب

گشت از شدّت غم، مرگ عیان در نظرم

 

خواست تا بر من مظلوم دهد جام شراب

شرم ننمود در آن لحظه زجدّ و پدرم

ادامه نوشته

دوستان مژده که آماده بساط طرب است

دوستان مژده که آماده بساط طرب است

طرب ماست که خالی ز ملال و تعب است

 

هر کجا خلقت پاک است بشر یا که ملک

همه در وجد و سرورند که ماه رجب است

 

سیزده روز که بگذشت از این ماه شریف

روز مولود امامی است که محبوب‌ رب است

 

در نحوست عدد سیزده ‌اندر اعداد

هست مشهور و مر این نکته برایم عجب است

 

سعد اکبر ز چه رو آمده این روز و چرا

بین ایام چنین روز و مهی منتخب است؟

ادامه نوشته

صد شکر که غم ها به سر آمد

صد شکر که غم ها به سر آمد

عید آمد و نوری دگر آمد

 

دردانه جگر گوشه زهرا

بر آل محمد پسر آمد

 

در ماه رجب ماه عبادت

بر انس و ملک تاج سر آمد

 

از عرش به این عالم خاکی

زیبا پسری چون قمر آمد

 

بر دخت حسن فاطمه اینک

دانش ور و صاحب هنر آمد

ادامه نوشته

چند سالی در فراق کربلایت مانده ام

چند سالی در فراق کربلایت مانده ام 

در فراق گنبد و صحن و سرایت مانده ام

  

بار سنگین گناهانم بُوَد بر شانه ام 

لطف تو بوده که در حال و هوایت مانده ام

  

این همه پیمان شکستن های من را دیده ای 

من فقط در حسرت لطف و سخایت مانده ام 

 

این همه نا مهربانی ها تو از من دیده ای 

در تعجب ز آن همه مهر و وفایت مانده ام

  

جان زهرا گوشه چشمی بر دل زارم نما

هر چه هم بد باشم اما در عزایت مانده ام

ادامه نوشته

ماه رجب آمد، دل این پیر جوان کرد

ماه رجب آمد، دل این پیر جوان کرد

در گوش من اسرار در اسرار بیان کرد

 

از شوق چنان مست شدم زینهمه مستی

صاحب کرم و ساقی و باده، نگران کرد

 

دستی ز نوازش، به سر من چو کشیدند

در اوج و عروجش دل من سیرچنان کرد

 

آنجا رجبیون همه آسوده و خوشحال

نازم به کسی که، به من آن صحنه عیان کرد

 

من لایق آن صحنه نبودم، که نشان داد

او از کرم اش، این دل شوریده نشان کرد

ادامه نوشته

اهل دردم غم هادی دارم

اهل دردم غم هادی دارم

سامرایی است دل بی تابم

 

زنده ی فیض مدام یارم

مرده ی یك نفس سردابم

 

امشب از خویش برون می آیم

تا به چشمان پرآبش گریم

 

گاه بر آهِ دلِ شعله ورش

گاه بر قبر خرابش گریم

 

كینه اهرمن تیره سرشت

با مدار طبق نور چه كرد

ادامه نوشته

باید به فکر قافیه های جدید بود

باید به فکر قافیه های جدید بود

در شهر غمزده به هوای امید بود

 

باید به مثنوی پر و بال عقاب داد

شوری برای خلقت یک انقلاب داد

 

باید تلنگری به تکاپوی سینه زد

با بیت های شعر پلی تا مدینه زد

 

باید سراغ زمزمه ای عاشقانه رفت

در جستجوی شوق به هر بی کرانه رفت

 

باید برای فصل رجب واژه آفرید

شاید هوای وصل و طرب سوژه ای جدید

ادامه نوشته