این کیست که بهشت شده رو نمای او

این کیست که بهشت شده رو نمای او

قصری هزار آینه شد سرسرای او

 

آمیخته به عصمت و توحید و معرفت

زرّینه خشت محکم اول بنای او

 

بانوی ماهتاب دمیده است تا فقط

هنگام خواب قصه بگوید برای او

 

سمت نگاه مشرقی اش صبح دائم است

خورشید سالهاست نشسته به پای او

 

عطر هزار باغچه گل در ترنّمش

شهر بهار ساکن سبز هوای او

ادامه نوشته

بر طاق جنّان حك شده سیمای رقیه

بر طاق جنّان حك شده سیمای رقیه

خورشید كمی از رخ زیبای رقیه

 

مهتاب كه شب ها دل عالم برباید

یك نور ز رخسارِ دل آرای رقیه

 

دل در حرمش سجده كنان حلقه به گوش است

چون منتظرِ بخشش فردای رقیه

 

گر هر دو جهان ابر شوند اشك بریزند

یك قطره ز هر آبله ی پای رقیه

 

من كس نگذارم به دلم پای گذارد

زیرا كه حریم دلِ من جای رقیه

ادامه نوشته

امشب شب تولد طفلی پری پر است

امشب شب تولد طفلی پری پر است

امشب شب نتیجه و مزد پیمبر است

 

بر روی دوش زینت دوش نبی گلی

رویید و عالم از نفحاتش معطر است

 

در نیمه ی شبی که حسین است بی قرار

ماما به خنده گفت به ارباب، دختر است

 

از رحمت خداست که کوثر عطا شده

میلاد کوثری ز حسین بن کوثر است

 

امشب رقیه در مثل انگار فاطمه ست

امشب خود حسین به جای پیمبر است

ادامه نوشته

حروف فاطمه پنج است ای دل

حروف فاطمه پنج است ای دل

اصول الدین بود زین پنج کامل

 

ف اول همان فرمان توحید

الف دارد نشان از عدل و توحید

 

ز طای فاطمه طاهرشوی تو

همی راه نبوت را روی تو

 

به میم فاطمه مهر امام است

نبوت بی امامت ناتمام است

 

ه آخر هدایت در معاد است

معاد ما همان اخذ مراد است

ادامه نوشته

تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی

تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی

شب آخر روي زلف پریشان خودم باشی

 

من ازتاریکی شب هاي این ویرانه می ترسم

تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

 

فراقت گرچه نابینام کرده بازمی ارزد

که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

 

پدرنزدیک بود امشب کنیزخانه اي باشم

به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی

 

اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست

که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی

ادامه نوشته

زهرا که بی بهانه شفاعت نمی کند

زهرا که بی بهانه شفاعت نمی کند

حب علی بهانه ی زهرای اطهر است

 

مولا به اذن فاطمه امضا کند ولی

اشک رقیه جوهر امضای حیدر است

بیت الغزلِ صد غزلِ ناب رقیه

بیت الغزلِ صد غزلِ ناب رقیه

خورشید، سکینه و مهتاب رقیه

 

نزدیک ترین راه به الله حسین است

نزدیک ترین راه به ارباب، رقیه

از خيمه ها دور از تمناي نگاهم

از خيمه ها دور از تمنای نگاهم

آن روز رفتی و دلم پشت سرت ماند

 

بيچاره لب هايم به دنبال لب تو

در حسرت آن بوسه های آخرت ماند

 

بوسيدن لب هاي من، وقتی نمی برد

حق دارم از دست لبت دلگير باشم

 

وقتی به دنبال سرت آواره هستم

بايد اسير اين همه زنجير باشم

 

يادش به خير آن روزهاي در مدينه

دو گوشواره داشتم حالا ندارم

ادامه نوشته

خوابم نمی برد که دست تو بالشم نیست

خوابم نمی برد که دست تو بالشم نیست

بابا یتیم یعنی دست نوازشم نیست

 

باید بگیرم امشب دیوار را نیافتم

عمه حواس جمع است اینجاست تا نیافتم

 

حتی توانِ ماندن از بالِ من نیاید

گفتی به زجر دیگر دنبالِ من نیاید

 

من دوست دارم این را این زخم را که اینجاست

ردی که بر رُخَم هست نقشِ عقیقِ باباست

 

دیدم چقدر رویَت تغییر کرده بابا

دیدی چه با گلویم زنجیر کرده بابا

ادامه نوشته

با خودم گفتم رقیه کیست کیست؟

با خودم گفتم رقیه کیست کیست؟

گفته اند این نام در تاریخ نیست

 

حرف در تاریخ از ویرانه است

داستان دخترک افسانه است

 

پیش خود نجوا کنان در جستجو

گفتمش بی بی حقیقت را بگو

 

در همین اثناء دو پلکم خسته شد

خواب رفتم چشم هایم بسته شد

 

یک خرابه بود و یک دنیا محن

عده ای دل خسته، چندین طفل و زن

ادامه نوشته

مرا از بر لاله ها می برند

مرا از بر لاله ها می برند

چو مرغی به دام بلا می برند

 

تو را غرقخون ستم ساختند

مرا هم به بند جفا می برند

 

جدایم کنند از تو این دشمنان

که سر های از تن جدا می برند

 

تو خون خدایی این مشرکین

تو را کشته، نام خدا می برند

 

اسارت که دیگر ندارد کتک

مرا با زدن ها چرا می برند

ادامه نوشته

من سه ساله سند ظلم به آل اللهم

من سه ساله سند ظلم به آل اللهم

آسمان علی و آل علی را ماهم

 

بی سبب نیست اگر راه به دلها بردم

عشق را ارثیه از حضرت زهرا بردم

 

نوه حیدرم و در رگ من خون علیست

این بزرگی و شجاعت همه مرهون علیست

 

من همانم که ز اشکم به فلک ولوله بود

پای من بسته به زنجیر غم و سلسله بود

 

من همانم که زدم ناله و کردم فریاد

آبروی اموی پیش همه رفت به باد

ادامه نوشته

چه نازَند این دو خواهر و برادر

چه نازَند این دو خواهر و برادر

رقیه خواهر و علی اصغر هم برادر

 

سِنِ شان را که ضرب هم کنی

می شود سِنِ حضرت مادر

ميان كوچه به زحمت به عمه اش می گفت

ميان كوچه به زحمت به عمه اش می گفت

چقدر بوی غذا بينِ شام پيچيده

 

كمی مواظب من باش بينِ نا مَحرم

چه حرف ها كه در اين ازدحام پيچيده

 

برای شانه ی سُرخش لباس سنگين است

عجيب زخمِ تنش بينِ روز می سوزد

ادامه نوشته

نگاش به سمت آسمون

نگاش به سمت آسمون دستی به موهاش میکشید

خسته میشد بلند میشد زخمای پا رو میشمرد

 

یکی دو تا و هفت تا زخم دستی به موهاش میکشید

خسته میشد بلند میشد زخمای دستاشو میدید

 

به ماه آسمون میگفت شمع شبستون

منی یاد عمو بخیر که تو مثل عمو جون منی

ادامه نوشته

روی تو یاد خسوف قَمَر انداخت مرا

روی تو یاد خسوف قَمَر انداخت مرا

از نفس های کم و مختصر انداخت مرا

 

خواستم اوج بگیرم به کنار لب تو

بی رمق بودن این بال و پر انداخت مرا

 

گذر از کوچه و بازار برایم بد شد

دخرت حرمله آن جان نظر انداخت مرا

ادامه نوشته

با غم که هم مسیر شدم در سه سالگی

با غم که هم مسیر شدم در سه سالگی

از غصه ناگریز شدم در سه سالگی

 

گفتم به تن که آب شود از گرسنگی

از جان خود که سیر شدم در سه سالگی

 

من پای عشق تو کمر تا شد ای پدر

این شد که سر به زیر شدم در سه سالگی 

ادامه نوشته

رفتی و با غم همسفر ماندم در این راه

رفتی و با غم همسفر ماندم در این راه

گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی

 

گفتم غریبی، نه غریبی چاره دارد

آه از یتیمی از پدر، آه از یتیمی

 

من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفه

روی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دور 

ادامه نوشته

اشکم سراغ خال تو را کو به کو گرفت

اشکم سراغ خال تو را کو به کو گرفت

چشم به نیزه دید سرت را، سو گرفت

 

لختی کنار من بنشین درد دل کنم

آن جفت یادگار تو را هم عدو گرفت

 

در زیر تازیانه...عمویم...مرا ندید

انگار دست غیر خدا چشم او را گرفت

ادامه نوشته

میدونی چرا صورت من شده کبود؟ عمو نبود

میدونی چرا صورت من شده کبود؟ عمو نبود

میدونی چرا موهام گرفته بوی دود؟ عمو نبود

 

میدونی چرا رمق تو زانوهام نبود؟ عمو نبود

میدونی چرا رفتم محله ی یهود؟ عمو نبود

 

به خدا که آتش روی چادر نبود، عمو نبود

یدونه موی سفید روی سرم نبود، عمو نبود

ادامه نوشته

تنم زخمی، لباسم پاره پاره

تنم زخمی، لباسم پاره پاره

شمار درهایم بی شماره

 

ز دست سیلی سنگین دشمن

نه گوشی دارم و نه گوشواره

 

شاعر : روح الله گائینی

شهر شام و شروع ماتم بعد

شهر شام و شروع ماتم بعد

همه در دست نیزه و نیرنگ

 

چه شده شهر غرق در شادی

آن طرف آتش و هزاران سنگ

 

ای امان از دل رباب حزین

دل زینب هماره بی تاب است

ادامه نوشته

تمام در دلت را که از سفر گفتی

تمام در دلت را که از سفر گفتی

گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی

 

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

 

همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند

صدا زدم که الهی به پای مرگ فتی

ادامه نوشته

گفتم تویی بابای خوب ومهربان، زد

 گفتم تویی بابای خوب ومهربان، زد

گفتم که من چیزی گفتم، بی امان زد

 

تاریک بود و چشمم جایی را نمی دید

تا دید تنهایم، رسید و نگهان زد

 

تا دست های کوچکم روی سرم بود

با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد

ادامه نوشته

بابا سلام بی بدنی یا که بی سری

بابا سلام بی بدنی یا که بی سری

مگُذَر از این سوءالِ من این بار سرسری

 

بابا چقدر آمدنت هم نمونه است

بگذار تا ببینمت از زیر روسری

 

تو پا نداشتی که بیایی به دیدنم

این جا خرابه است کجا امدی پری

ادامه نوشته

پایش ز دست آبله آزار می کشد

پایش ز دست آبله آزار می کشد

از احتیاط دست به دیوار می کشد

 

در گوشه ی خرابه کنار فرشته ها

با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد

 

دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح

بر روی خاک عکس علمدار می کشد

ادامه نوشته