شهر شام و شروع ماتم بعد

همه در دست نیزه و نیرنگ

 

چه شده شهر غرق در شادی

آن طرف آتش و هزاران سنگ

 

ای امان از دل رباب حزین

دل زینب هماره بی تاب است

 

بین سرها، سری بود کوچک

بر سر نی، علی که در خواب است

 

کاروانی اسیر آمده است

هلهله، شادی و جسارت ها

 

بهر این قافله تکرار

قتل و غارت پی اسرات ها

 

گویمت من هماره تکراریست

داستان سه ساله، زخم نمک

 

میخ در، پشت فاطمه لرزاند

مادر و شهر شام و باغ فدک

 

درختری که عزیز سقا بود

این رقیه همش زمین خورده

 

تا که نام عمو به لب آورده

تازیانه ز دست کین خورده

 

آه دور است چشم آب آور

آتشی دور خیمه ها افتاد

 

بعد عباس، سیلی و غارت

غصه بر قلب و جان ما افتاد

 

دیدی از روی نی،پدر جانم

این همه احترام نامردان

 

پر تاول شده، همه بدنم

بوده ام زیر تیغ بی خردان

 

شاعر : محمد مهدی عبداللهی