دیگر دلم به سیر چمن وا نمی‌شود

دیگر دلم به سیر چمن وا نمی‌شود

دیگر نشاط، هم نفس ما نمی‌شود

 

حتی اگر مسیح، طبیب دلم شود

دارد جراحتی که مداوا نمی‌شود

 

موسی اگر کند گذری سوی کاظمین

دیگر روان به وادی سینا نمی‌شود

 

از زخم‌های سلسله چون یاد آورم

زنجیر شعله از جگرم وا نمی‌شود

 

یک تن نگفت سلسله در آن سیاه چال

درمان زخم گردن مولا نمی‌شود

ادامه نوشته

در میان هلهله سوز و نوا گم می شود

در میان هلهله سوز و نوا گم می شود

زیر ضرب تازیانه ناله ها گم می شود

 

بس که بازی می کند زنجیر ها با گردنم

در گلویم گریه های بی صدا گم می شود

 

در دل شب بارها آمد نمازم را شکست

در میان قهقه صوت دعا گم می شود

 

چهار چوب پیکرم بشکسته و لاغر شدم

وقت سجده پیکرم زیر عبا گم می شود

 

تازه فهمیدم چرا در وقت سیلی خوردنش

راه مادر در میان کوچه ها گم می شود

ادامه نوشته

کاش از موی پریشان خودت صحبت کنی

کاش از موی پریشان خودت صحبت کنی

از دل تنگ غزلخوان خودت صحبت کنی

 

از بهشت آستان و گنبد و گلدسته ات

از صفای صحن و ایوان خودت صحبت کنی

 

کاش از تنهایی آن سال های غربتت

اندکی از وضع زندان خودت صحبت کنی

 

چارده سالی که طی شد در سیه چالی نمور

از دلیل اشک پنهان خودت صحبت کنی

 

کاش از دلتنگی معصومه می گفتی به ما

از دل شاه خراسان خودت صحبت کنی

ادامه نوشته

بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست

بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست

غیر از خدا، غیر از خدا، غیر از خدا نیست

 

زنجیر ها راه گلویت را گرفتند

در این نفس بالا که می آید صدا نیست

 

چیزی نمانده از تمام پیکر تو

انگار که یک پوستی بر استخوانی است

 

زخم گلوی تو پذیرفته است اما

زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست

 

این ایستادن با زمین خوردن مساوی است

از چه تقلا میکنی؟ این پا که پا نیست

ادامه نوشته

مرغی بریده پر که بال سفر ندارد

مرغی بریده پر که بال سفر ندارد

در سینه اش به غیر از خون جگر ندارد

 

دارد هوای رفتن، رفتن بسوی خانه

امّا به روی بالَش، افسوس پر ندارد

 

نخلی که برگ هایش روی زمین بریزد

می ایستد ولیکن دیگر ثمر ندارد

 

زندانی غریبی کز خانه دور مانده

از دوری عزیزان جز چشم تر ندارد

 

می گفت درب زندان آهسته سمت دیوار

این دردمند خسته، آیا پسر ندارد

ادامه نوشته

می خواستند داغ تو را شعله ور کنند

می خواستند داغ تو را شعله ور کنند

وقتی که سوختی همه را با خبر کنند

 

می خواستند دفن شوی زیر خاکها

تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند

 

می خواستند شام غریبان بپا کنند

تا بچه های فاطمه را در به در کنند

 

از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت

می خواستند باز تو را خونجگر کنند

 

زنجیر دست شما بسته باشد و

مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند

ادامه نوشته

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

 

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود

با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

 

بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت

 

راضی نشد به بالش سختی که داشتم

زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت

 

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

ادامه نوشته

ا، اى جان رسول و جان حيدر

ا، اى جان رسول و جان حيدر

ب، بر دين خدا دليل برتر

 

پ، پروانه صفت به گرد يارى

ت، تا عرش خدا گشوده اى پر

 

ث، ثبت است ميان آسمان ها

ج، جانها به فدايت إبنِ جعفر

 

چ، چون ذات خدا بدون عيبى

ح، حجت شده اى به خلق داور

 

خ، خصمانه عدو تو را بيازرد

د، در صبح و مسا به ياد مادر

ادامه نوشته

وقتی زبان عاطفه ها لال می شود

وقتی زبان عاطفه ها لال می شود

زنجیر ها در آینه ات بال می شود

 

در فصل گُل بهار تو از دست می رود

بر شاخه میوه های تو پامال می شود

 

دیگر کسی ز ناله ات آهی نمی کشد

در این سیاهچال صدا چال می شود


آقا سنان سبز سیادت به دوش توست

غل ها به روی شانه ی تو شال می شود

 

همواره مرد، زینتش از جنس دیگری ست

زنجیر ها به پای تو خلخال می شود

ادامه نوشته

آه هر چند غُل جامعه بر پیکر داشت

آه هر چند غُل جامعه بر پیکر داشت

بر تنش باغ گل لاله نیلوفر داشت

 

مثل گودال دچار کمی جا شده بود

فرقش این بود فقط سایه ی بالا سر داشت

 

زحمت چکمه ی سنگین کسی را نکشید

یعنی پامال نشد تا نفس آخر داشت

 

لطف زنجیر همین بود که عریان نشود

هر چه هم بود ولی پیرهنی در بر داشت

 

دختر ی داشت ولی روسری اش دست نخورد

دختری داشت ولی دختر او معجر داشت

ادامه نوشته