تو نور آمدی و شب ز خواب خوش پا شد

تو نور آمدی و شب ز خواب خوش پا شد

تو چشمه آمدی اما مدینه دریا شد

 

گل از گل همه ی خانواده ات شکفت

شکوفه های نگاه تو تا شکوفا شد

 

دوباره دور و بر کوچه ی بنی هاشم

صدای حاجت مشتی فرشته پیدا شد

 

ز بس ستاره برای زیارت آمده بود

شب تولد تو مثل روز زیبا شد

 

تو طعم نوبر فرزند را چشانیدی

به یمن آمدن تو حسین بابا شد

ادامه نوشته

ای رخ تو مطلع الانوار حُسن

ای رخ تو مطلع الانوار حُسن

خال لبت نقطه ی پرگار حُسن

 

بزم وفا را رخ ماه تو شمع

خوبی خوبان جهان در تو جمع

 

ای شجر علم و حیا را ثمر

وی پسر شیر خدا را پسر

 

اشبه مخلوق به پیغمبری

یوسف لیلا علیِ اکبری

 

آینه ی صبر و کمال حسین

نور دل فاطمه را نور عین

ادامه نوشته

ای ورق روی تو عنوان حسن

ای ورق روی تو عنوان حسن

خال و خطتت نقشه ی ايوان حسن

 

نسل جوان را به جهان رهبری

جلوه ی توحيد علی اکبری

 

گر چه خداوند وجود و عدم

خلق نکرده دو نفر مثل هم

 

ليک چو رخسار ترا آفريد

نقش ترا شکل محمد کشيد

 

چشم تو بينای همه ماسوی

گوش تو گنجينه ی صوت خدا

ادامه نوشته

باز از عرش برین گل ریختند

باز از عرش برین گل ریختند

دسته دسته ب زمین گل ریختند

 

آسمانیها به تبریک آمدند

در حریم فاطمه زانو زدند

 

در شعف از ناز لبخند حسین

مست ماه روی دلبند حسین

 

نغمه خوان جلوه کوثر شدند

محو رخسار علی اکبر شدند

 

این پسر پیغمبر از پا تا سر است

این پسر آیینه دار حیدر است

ادامه نوشته

ای که در هاشمیان از همه محبوب تری

ای که در هاشمیان از همه محبوب تری

سر و جانم به فدایت که زِ جان خوب تری

 

چشم سر مست تو مخمور کند عالم را

آبرو می دهد عشق تو بنی آدم را

 

سایه افکنده قد سرو تو بر هر عاشق

عاشق روی توأم گرچه نباشم لایق

 

به تو دلسته ام یوسف کنعان حسین

عبد نام توأم ای آیینه گردان حسین

 

یا علی اکبر لیلا، دل من مجنون است

بی قرار توأم و کاسه ی چشمم خون است

ادامه نوشته

به هر الله اكبر عرش مي افتد به پاي تو

به هر الله اكبر عرش مي افتد به پاي تو

اذان را دلنشين تر مي كند سوز صداي تو

 

تو آن ممسوس فی اللهی که هنگام اذان گفتن

 زبان واژه ها لال است از وصف فنای تو

 

به رسم ناب تشويق قرائت شك ندارم که

به هر الله اكبر مرحبا گوید خداي تو

 

پس از هر بند تکبیرت پدر با گریه می گوید

 علی اکبر فدای تو علی اکبر فدای تو

 

ستون خیمه های دلربایی قد و بالایت

 عمود عاشقی برپاست با حی علای تو ‍

ادامه نوشته

سخت است ببیند پدری کشته پسر را

سخت است ببیند پدری کشته پسر را

اینگونه کند خم پسری پشت پدر را

 

سخت است که بی یار بماند دم پیری

آن ریش سفیدی که ز کف داده ثمر را

 

بر نیزه غربت زده تکیه، پسرش رفت

این مرد حسین است که انداخت سپر را

ادامه نوشته

وقت وداع از حرم نگاه پدرها

وقت وداع از حرم نگاه پدرها

ملتمسانه تر است پشت پسرها

 

آه، پدرهای خسته، آه، کمرها

آه، پسرهای رفته، آه، جگرها

 

می رود و یک صدا به گریه می افتند

پشت سرش خیمه ها به گریه می افتند

ادامه نوشته

با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند

با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند

ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

 

سنگ ها روی لب خشک تو جا خوش کردند

این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

 

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی

سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

ادامه نوشته

انگار بنا نیست سری داشته باشی

انگار بنا نیست سری داشته باشی

سر داشته باشی، جگری داشته باشی

 

انگار بنا نیست که از میوه ی باغت

اندازه کافی ثمری داشته باشی

 

انگار بنا نیست که ای پیر محاسن

این آخر عمری پسری داشته باشی

ادامه نوشته

به دست باد نده اختیار گیسو را

به دست باد نده اختیار گیسو را

نوشته اند به پای تو این هیا هم را

 

شکوه تو غزلم را به باد خواهد داد

عزیرز، دست که دادی ترنج و چاقو را

 

خوشم بهجبر، مسلمان چشمتان باشم

بکش به روی دلم ذوالفقار ابرو را

ادامه نوشته

به پیش چشم پدر ناگهان پسر افتاد

به پیش چشم پدر ناگهان پسر افتاد

همین که خورد پسر بر زمین، پدر افتاد

 

رسید هلهله و خنده ها به گوش حسین

میان معرکه آقا به در سر افتاد

 

مگر که قول ندادی عصای من باشی؟

بلند شو پدر پیرت از کمر افتاد

ادامه نوشته

با هر خداحافظ که در دور و برش ریخت

با هر خداحافظ که در دور و برش ریخت

بال و پر پروانه با خکسترش ریخت

 

در پیش روی حسرت چشمان بابا

می رفت و صدها آرزو پشت سرش ریخت

 

هر جا که بوده کربلا یا در مدینه

با زخم اول، زود قلب مادرش ریخت

ادامه نوشته

دنبال صدای دلبرم افتادم

دنبال صدای دلبرم افتادم

با سر به کنار اکبرم افتادم

 

تا پهلوی نیزه خورده اش را دیدم

یک لحظه به یاد مادرم افتادم

 

شاعر : سعید خرازی

سلام ما به حسین و به پاره ی جگرش

سلام ما به حسین و به پاره ی جگرش

که پاره شده جگرش، از شهادت پسرش

 

به خلق و خو علی آیینه ی پیمبر بود

صدف علی و به فضل و ادب، علی گُهرش

 

خمید قامتش از داغ اکبرش ز آن پیش

که بشکند ز فراق برادرش، کمرش

ادامه نوشته

بس پاشیده ز هم مثل گل چیده تنت

بس پاشیده ز هم مثل گل چیده تنت

می کند گریه به زخم بدنت پیرهنت

 

کثرت زخم تو مانع ز شمارش گشته

بس که زخم آمده پیوسته به زخم بدنت

 

آیا با تیغ نوشتند به سر تا پایت

نقطه با تیر نهادند به آیات تنت

ادامه نوشته

در قد قامت تو قد یار ریخته

در قد قامت تو قد یار ریخته

در غالب تو احمد مختار ریخته

 

به عمه های دست به دامن نگاه کن

دور و برت چقدر گرفتار ریخته

 

گفتی علی و نیزه دهان تو را رگفت

از بس که در اذان تو اسرر ریخته

ادامه نوشته