سیزده ساله بسیجی حسین

سیزده ساله بسیجی حسین

نیستش باک ز شمشیر و سنین

 

مایه ی حیرت یک لشکر گشت

فاتحانه سوی خیمه برگشت

 

کای عمو، فتح نمایان کردم

همه را مات به میدان کردم

 

من که پیروز شدم گویم فاش

آمدم تا ز تو گیرم پاداش

 

جسم بی تاب مرا تاب بده

مُزد پیروزی من آب بده

ادامه نوشته

ای حسن زاده حسن در حسنت می بینم

ای حسن زاده حسن در حسنت می بینم

روح توحید میان سخنت می بینم

 

روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن

خط کوفی به عقیق یمنت می بینم

 

گفته بودم که که بپوشان سر گیسویت را

که به هم ریخته زلف شکنت می بینم

ادامه نوشته