کنار پنجره ی انتظار بنشینم

کنار پنجره ی انتظار بنشینم

که شاید از تو خبر آید و رخت بینم

 

من از تمامی گل های باغ سبز دلم

همیشه یک سبد از نرگس تو می چینم

 

اگر سوال بپرسند ز مذهبم گویم

که عشق مهدی صاحب زمان بود دینم

 

چه سرّی است چه رازی است بین دل ها که

غروب جمعه ی هر هفته سرد و غمگینم

 

به جز تو با چه کسی درد دل کنم گویم

که از خطا و گناهان چقدر سنگینم

ادامه نوشته

بخوان دعای فرج را که یار برگردد

بخوان دعای فرج را که یار برگردد

بخوان دعای فرج را که شب سحر گردد

 

بخوان دعای فرج را اگر که می خواهی

حدیث غیبت یار تو مختصر گردد

 

بخوان دعای فرج را و از خدا بطلب

وجود نازکش ایمن ز هر خطر گردد

 

بخوان دعای فرج را کنار پردۀ اشک

که دانه دانۀ اشکت دُر و گوهر گردد

 

بخوان دعای فرج را که یار می آید

اگر دلت ز رَهِ اشتباه برگردد

ادامه نوشته

ای آخرين بهار چرا دير كرده ای؟

ای آخرين بهار چرا دير كرده ای؟

ای مرد با وقار چرا دير كرده ای؟

 

زلفت اگر نبود نسيم سحر نبود

گمراه می شديم نگاهت اگر نبود

 

مهر شما به داد تمنای ما رسيد

ورنه پل صراط چنين بی خطر نبود

 

تعداد بی نظيری تان روی اين زمين

از چهارده نفر به خدا بيشتر نبود

 

پيراهن، اشتياق نسيمانه ای نداشت

تا چشم های حضرت يعقوب، تر نبود

ادامه نوشته

امشب بهشت را به تماشا گذاشتند

امشب بهشت را به تماشا گذاشتند

امشب نمک به سفرۀ دنیا گذاشتند

 

امشب به روی دامن نرجس از آسمان

ماهی بنام مهدی زهرا گذاشتند

 

امشب به خانۀ حسن عسگری برو

چون راه را برای همه واگذاشتند

 

از بسکه آمدند پی دستبوسی اش

از بس زیاد دل روی دل جاگذاشتند

 

یوسف ببین که آخر صف ایستاده است

او را برای نوبت فردا گذاشتند

ادامه نوشته

نسیم امشب پیام آسمانی با خود آورده

نسیم امشب پیام آسمانی با خود آورده

فضا امشب فروغ جاودانی با خود آورده

 

فلک با آن همه پیری جوانی با خود آورده

عروس شب لباس شادمانی با خود آورده

 

به شادی خضر، آب زندگانی با خود آورده

نویدی خوش تر از جان، یار جانی با خود آورده

 

که امشب از زمین سامره خورشید می تابد

مهی که نور حق در آن توانی دید می تابد

 

به لوح آفرینش نقش بست امضای پیروزی

طنین افکنده در گوش جهان آوای پیروزی

ادامه نوشته

فرشتگان سما ائتلاف می كردند

فرشتگان سما ائتلاف می كردند

به گرد بستر نرگس طواف می كردند

 

به زير سايه ی محراب سبز گهواره

پيمبران خدا اعتكاف می كردند

 

و رودهای بهشتی به اشك شوق ظهور

زلال آبی خود را مضاف می كردند

 

تمام دوزخيان را ملائكه ز عذاب

به يمن خنده ی مهدی معاف می كردند

 

قمر رخان سماوات تيغ مژگان را

به محض ديدن پلكش غلاف می كردند

ادامه نوشته

دمی که سیر وجودم الی السما می شد

دمی که سیر وجودم الی السما می شد

تمام صفحه ی شعرم پر از خدا می شد

 

گمان کنم خبر از یار می رسد امشب

که باب فیض الهی به سینه وا می شد

 

به زخم کهنه ی چشم انتظارها دیگر

نگاه مرحمت دلبری دوا می شد

 

چه جلوه ای شده بر ظرف کوچک قلبم

که بند بند وجودم زهم جدا می شد

 

کنار سفره ی زیباترین مسافر عرش

دلم ز پنجه ی تنگ قفس رها می شد

ادامه نوشته

زهی جمال رخش کرده پرتو افشانی

زهی جمال رخش کرده پرتو افشانی

به ماه چارده و آفتاب رخشانی

 

زهی ولی خدا قطب عالم امکان

جهان جود و کرم پیشوای یزدانی

 

ظهور قدرت دادار حجت بن حسن

که ظاهر است از او کبریای سبحانی

 

نجات امت مظلوم و خلق مستضعف

امید مردم محروم و فیض رحمانی

 

سپهر مجد و شرف شمس آسمان جلال

جمال غیب ابد شاه ملک امکانی

ادامه نوشته

از طلا کن با قدم هایت زمین شهر را

از طلا کن با قدم هایت زمین شهر را

نور مطلق، پس بکن روشن جبین شهر را

 

تو همان ختم امامانی که در فصل ظهور

می رسی کامل کنی یکباره دین شهر را

 

مطمئنم در کلاس معرفت، روز ازل

پای درست دیده ام روح الامین شهر را

 

 عاقبت خواهی رسید، آن روز می بیند جهان

خاک زیر پای تو بالا نشین شهر را

 

میرسی همپای تو فصل بهاران می رسد

خشکسالی می رود، آوای باران می رسد

ادامه نوشته

کنار بیت خدایی به یاد ماهم باش

کنار بیت خدایی به یاد ماهم باش

به مروه یا به صفایی به یاد ماهم باش

 

در استلام حجر نیز یادی از ما کن

همین که گرم دعایی به یاد ماهم باش

 

چو دور کعبه طواف آوری به کعبه قسم

تو کعبۀ دل مایی به یاد ماهم باش

 

به ما که رو نگشودی، به ما نگاهی کن

ز ما اگر که جدایی به یاد ما هم باش

 

کنار زمزم اگر یاد کام خشک حسین

نظر به آب نمایی به یاد ماهم باش

ادامه نوشته

دستم تهی است آمده ام تا عطا کنی

دستم تهی است آمده ام تا عطا کنی

شاید تفقدی به من بی نوا کنی

 

با این امید خاک نشین درت شدم

با یک نگاه خاک مرا کیمیا کنی

 

من پر شکسته ی قفس نفس سر کشم

از این قفس بگیر مرا تا رها کنی

 

با من چه می کنی که تو را برده ام زِ یاد

با خود شود دوباره مرا آشنا کنی

 

مولا ز تو توقع بجز این نمی رود

لطفی به من برای رضای خدا کنی

ادامه نوشته

ماهی و بالایی و من خسته ای آواره ام

ماهی و بالایی و من خسته ای آواره ام

شاهی و آقایی و من برده ای بیچاره ام

 

چون نبوسد اشک چشمم خاک پایت را نگار؟

کام دل، دور از لبت، ای بت رخ مهپاره ام

 

دست کم باری بیا حدّ خدا بر من بزن

کز غم چشمان مستت روز و شب میخواره ام

 

کاسه ای از ناز چشمت ریز و جانم را بگیر

ور نه هجرانت کشد با آتش غدّاره ام

 

گریه در تنهایی قبرم کنم بر هجر تو

مثل آن دَم گریه کردم بر تو در گهواره ام

ادامه نوشته

اشک است به چشمانم، کان ماه نمیبینم

اشک است به چشمانم، کان ماه نمیبینم

از گلشن رخسارش، یک غنچه نمیچینم

 

درمانده کشیدم سر، این کاسه ی تلخ هجر

در کام خرابان شد، آن جرعه ی نوشینم

 

آدینه به آدینه، غمبار دو غم گردد

از غربت سنگینش، وز نامه ی ننگینم

 

بر او ز کجا دانم،کز من ننشیند تیر

اما به دعا خیزد، دستش نه به نفرینم

 

یا ربّ به سقر تازم، لیک از غم اشک یار

نگذارد دگر بندم، بر اسب گنه زینم

ادامه نوشته

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

ز دام خال سیاهش کسی رها نشود

 

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار

به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود

 

جواب ناله ی ما را نمی دهد دلبر

خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود

 

شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده

خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

 

مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست

خدا کند که مریضی من دوا نشود

ادامه نوشته

بی‎خیالیم، خیال تو به سرهامان نیست

بی‎خیالیم، خیال تو به سرهامان نیست

لقمه نان غصه‎ی ما هست ولی هجران نیست

 

زندگی کردن ما مردن تدریجی شد

روزِ ما شب شده ای دوست، ز تو پنهان نیست

 

گله‎ای نیست اگر این همه آواره شدیم

تا زمانی که نیایی تو، سر و سامان نیست

 

لال باد آنکه نگفته است ز تنهایی تو

کور باد آن که دو چشمش ز غمت گریان نیست

 

هر کسی گوش به فرمان تو و نائب توست

فتنه هم راه بیفتد دو دل و حیران نیست

ادامه نوشته

بی تو یک روز نشد خوب به فردا برسد

بی تو یک روز نشد خوب به فردا برسد

یا دعا از سر سجاده به بالا برسد

 

زندگی سخت نفس می کشد اینجا بی تو

کی به اخر نفس این شب یلدا برسد

 

چشم باران زده کوچه به راه است هنوز

کاش آهنگ قدم هات به اینجا برسد

 

حسرت یخ زده پنجره ها را دریاب

تا به گرمای دمت فصل تماشا برسد

 

سیزده قرن زمین چشم به راهت مانده

نکند کار دوباره به اگر ها برسد

ادامه نوشته

اي سبز پوش كعبة دل‌ها ظهور كن

اي سبز پوش كعبة دل‌ها ظهور كن

از شيب تند قلة غيبت عبور كن

 

درد فراق روي تو ما را ز غصه كُشت

چشم انتظار عاشق خود را صبور كن

 

شايد گناه خوب نديدن از آن ماست

فكري براي روشني چشم كور كن

 

يك شب بيا براي رضاي خدا خودت

غم نامه‌هاي سينة ما را مرور كن

 

يك شب بيا به خلوت دل‌هاي بي‌قرار

جان را ز شوق آمدنت پر سرور كن

ادامه نوشته

دلم از روضه های فاطمیه

دلم از روضه های فاطمیه

گرفته در هوای فاطمیه

 

بیا ای التیام روی نیلی

بیا صاحب عزای فاطمیه

 

بیا از جاده های بی نشانی

بیا ای آفتاب آسمانی

 

بیا، شب های دلگیری ست آقا

بیا که روضه ی مادر بخوانی

 

نگاهی شعله ور، ای وای مادر

هجومی بی خبر، ای وای مادر

ادامه نوشته

ا، الا مولایِ مه رویان کجایی

ا، الا مولایِ مه رویان کجایی

ب، بگو مولا نجف یا کربلایی

 

پ، پریشانم ، به داغت مبتلایم

ت، تو بر انسان و ایمان رهنمایی

 

ث، ثنایت باشد آقا افتخارم

ج، جوانم زانکه اربابم شمایی

 

چ، چرا من دل ببندم بر دو دنیا

ح، حریصم تا به بالینم بیایی

 

خ، خدامحور ،خدا باور، خدا رو

د، دعا کن بهرتان باشم فدایی

ادامه نوشته

هر چه بد تا میکنم با من مدارا میکنی

هر چه بد تا میکنم با من مدارا میکنی

از سر لطف و کرم با بی حیا تا میکنی

 

حاجتم را میدهی تا من تقاضا میکنم

دردهایم را خودت فوراً مداوا میکنی

 

پیش چشمان همه داری بزرگم میکنی

آبرویت را دوباره خرج رسوا میکنی

 

پرده پوشی میکنی و باز عصیان میکنم

هر که بویی می برد فوراً تو حاشا می کنی

 

صبح تا شب این همه بد می کنم اما شما

کار خوبم را فقط در بوق و کرنا می کنی

ادامه نوشته

زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی

زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی

ز جمالت آشکارا همه فر کبریایی

 

نسپردمی دل آسان به تو روز آشنایی

خبریم بودی آن روز اگر از شب جدایی

 

نبود به بزمت ای شه ره این گدا همین بس

که به کوچهٔ تو گاهی بودم ره گدایی

 

همه جا به بی‌وفایی مثلند خوب رویان

تو میان خوبرویان مثلی به بی‌وفایی

 

تو درون پرده خلقی به تو مبتلا ندانم

به چه حیله می‌بری دل تو که رخ نمی‌نمایی

ادامه نوشته

با وعده های پوچ دلم وا نمی شود

با وعده هاي پوچ دلم وا نمي شود

اين درد جز به مرگ، مداوا نمي شود

 

غم ميزبان ماست به هر جا كه مي رويم

اين قدر غم به سينه ما جا نمي شود

 

ديوارها بلندتر از قامت من است

آيا دري به روي زمين وا نمي شود؟

 

از هر طرف به غارت ما دست مي برند

مرهم كسي به زخم دل ما نمي شود

 

پيوسته سنگ مي خورم و دم نمي زنم

اما كسي در آينه پيدا نمي شود

ادامه نوشته

لب ما و قصه‌ی زلف تو، چه توهمی، چه حکایتی

لب ما و قصه‌ی زلف تو، چه توهمی، چه حکایتی

تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی، چه سخاوتی

 

به نماز صبح و شبت سلام، و به نور در نَسَبت سلام

و به خال کنج لبت سلام، که نشسته با چه ملاحتی

 

وسط «الست بربکم» شده‌ایم در نظر تو گم

دل ما پیاله، لب تو خم، زده‌ایم جام ولایتی

 

به جمال، وارث کوثری، به خدا حسین مکرری

به روایتی خود حیدری، چه شباهتی، چه اصالتی

 

«بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو

به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی

ادامه نوشته

چه روزها که  به راهت نشسته ام بی تو

چه روزها که  به راهت نشسته ام بی تو 

 به  زیر بار  غمت دل  شکسته ام  بی تو

 

چه عشق ها که به جانم چو ماه تابیدند

ولیبه غیر تو من  دل نبسته ام  بی تو

 

چه صبحدم که به یادت دعاکنان گفتم

 به رغم عهد کسان عهد بسته ام بی تو 

 

دلم رمیده ز خلق است و  روزگارم تلخ

 ز هر چه غیر وجودت گسسته ام بی تو

 

 ز عشق روی تو  داغی نشسته  بر جانم

 بیا که دیگر از این داغ خسته ام بی تو

ادامه نوشته

او که آید همه جا نورفشان خواهد شد

او که آید همه جا نورفشان خواهد شد

عالم از برکت او باغ جنان خواهد شد

 

او که آید ز جهان ظلمت شیطان برود

نور حق جلوه گر کوی و مکان خواهد شد

 

تا که آید به عیان پرتو خورشید رخش

روشن از طلعت او ملک جهان خواهد شد

 

او که آید ز جهان ظلم و ستم خواهد رفت

در همه دور جهان امن و امان خواهد شد

 

دولت فاضله اش چون برسد بر همگان

منعم از نعمت او پیر و جوان خواهد شد

ادامه نوشته

اگرچه روز من و روزگار می گذرد

اگرچه روز من و روزگار می گذرد

دلم خوش است که با یاد یار می گذرد

 

چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است

قطار عمر که در انتظار می گذرد

 

به ناگهانی یک لحظه عبور سپید

خیال می کنم آن تک سوار  می گذرد

 

کسی که آمدنی بود و هست، می آید

بدین امید، زمستان، بهار می گذرد

 

نشسته ایم به راهی که از بهشت امید

نسیم رحمت پروردگار می گذرد

ادامه نوشته

گر چه یک عمر من از دلبر خود بی خبرم

گر چه یک عمر من از دلبر خود بی خبرم

لحظه ای نیست که یادش برود از نظرم

 

نظر مرحمت دوست اگر قطع شود

آنی و کمتر از آن، طعمه ی صدها خطرم

 

عمر بگذشت، ولیکن بخدا خشنودم

که از این عمر بود مهر ولایش ثمرم

 

ای خوش آن دیده که بر چهره ی جانان وا شد

منکه از حسرت او مانده به ره چشم تَرَم

 

نه که امروز بود دیده ی من بر راهش

از همان روز ازل منتظر منتظَرَم

ادامه نوشته

اگر چه طبیبی و دوا درست میکنی

اگر چه طبیبی و دوا درست میکنی

گهی برای خیر ما بلا درست میکنی

 

از اینطرف همیشه بارها خراب میکنم

از آنطرف همیشه بارها درست میکنی

 

گرچه من خجل شدم اگر چه سنگ دل شدم

تو از همین سنگ هم طلا درست میکنی

 

من از گناه خسته ام از اشتباه خسته ام

بجان مادرت بگو مرا درست میکنی

 

گدای آستانه ات شدن به دست ما نبود

تو با کریمی خودت گدا درست میکنی

ادامه نوشته

عاقبت چشم گدا لايقِ ديدار نشد

عاقبت چشم گدا لايقِ ديدار نشد

جز غم دوریِ تان حاصلِ  بيمار نشد

 

سحری از طرفِ  کوچه ی ما بگذشتی

حيف اين ديده ی ماتم زده بيدار نشد

 

باز هم بغض من و جمعه ی دلگير شما

باز هم جمعه و قلبی که خريدار نشد

 

سالها منتظر سيصد و اندی مردی

من بميرم که دگر بار کسی يار نشد

 

بی سبب نيست که تنها شده ای آقا جان

چون بشر در رهتان  بنده ی دادار نشد

ادامه نوشته

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

 

كسي به فكر شما نيست راست مي گويم

دعا براي تو بازيست راست مي گويم

 

اگرچه شهر براي شما چراغان است

براي كشتن تو نيزه هم فراوان است

 

من از سرودن شعر ظهور مي ترسم

دوباره بيعت و بعدش عبور مي ترسم

 

من از سياهي شب هاي تار مي گويم

من از خزان شدن اين بهار مي گويم

ادامه نوشته