دستم تهی است آمده ام تا عطا کنی

شاید تفقدی به من بی نوا کنی

 

با این امید خاک نشین درت شدم

با یک نگاه خاک مرا کیمیا کنی

 

من پر شکسته ی قفس نفس سر کشم

از این قفس بگیر مرا تا رها کنی

 

با من چه می کنی که تو را برده ام زِ یاد

با خود شود دوباره مرا آشنا کنی

 

مولا ز تو توقع بجز این نمی رود

لطفی به من برای رضای خدا کنی

 

مولا تو را چقدر من ارزان فروختم

آیا شود که درد گناهم دوا کنی

 

لبریز التماس و خواهشم، چه می شود

یک شب کنار سفره ی ما روزه وا کنی

 

فریاد می کنم فرجت را ز جان اگر

یک شب مرا به نافله ی شب دعا کنی

 

من از گدای کوی تو حاجت گرفتم

تا خود برای سائل مسکین چه ها کنی