آنقدر توان در بدن مختصرت نیست

آنقدر توان در بدن مختصرت نیست

آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست

 

بر شانه بینداز خودت را که نیفتی

حالا که توانایی از این بیشترت نیست

 

فرمود، حسینم، به خدا مسخره کردند

گفتند، مگر صاحب کوثر پدرت نیست

 

گفتی که مکِش منت این حرمله ها را

حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست

 

حالا که مرا می بری از شیر بگیری

یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟

ادامه نوشته

هر لحظه از خدا طلب مرگ ميکنی

هر لحظه از خدا طلب مرگ ميکنی

وقتی که دشمنت بلدِ راه می شود

 

ته مانده ی نفس زدنِ صبح تا غروب

صرف کشيدن دو سه تا آه می شود

 

در موج اشکهای خودت غرق می شوی

با اين همه مصيبت و داغی  که ديده ای

 

نسبت به گام قبلی خود پيرتر شدی

کم کم به شانه های رقيه رسيده ای

 

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

شايد سريعتر بشود انکسار تو

ادامه نوشته

بس کن رباب نیمه‌ای از شب گذشته است

بس کن رباب نیمه‌ای از شب گذشته است

دیگر بخواب نیمه‌ای از شب گذشته است

 

کم خیره شو به نیزه، علی را نشان نده

گهواره نیست٬ دست خودت را تکان نده

 

با دست‌های بسته مزن چنگ بر رخت

با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت

 

بس کن رباب حرمله بیدار می‌شود

سهمت دوباره خنده انظار می‌شود

 

ترسم که نیزه‌دار کمی جابجا شود

از روی نیزه رأس عزیزت رها شود

ادامه نوشته

شهر شام و شروع ماتم بعد

شهر شام و شروع ماتم بعد

همه در دست نیزه و نیرنگ

 

چه شده شهر غرق در شادی

آن طرف آتش و هزاران سنگ

 

ای امان از دل رباب حزین

دل زینب هماره بی تاب است

ادامه نوشته

وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چسیت؟

وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چسیت؟

این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟

 

بی اختیار باز دلم شور می زند

با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟

 

شاید رباب بشنود، آرام تر بگو

آن تیرهای چله نشین مهیب چسیت؟

ادامه نوشته

كاش اين قبر تو گم باشد و پيدا نشود

كاش اين قبر تو گم باشد و پيدا نشود
اگرم شد سر نبش قبر بلوا نشود


از تو گهواره ای مانده ببرندش غارت
ولی ای كاش سر راس تو دعوا نشود


گفته بودم بنشينی به سر تيغ پسر
كه به سر نيزه سر كوچك تو جا نشود

ادامه نوشته