هر لحظه از خدا طلب مرگ ميکنی

وقتی که دشمنت بلدِ راه می شود

 

ته مانده ی نفس زدنِ صبح تا غروب

صرف کشيدن دو سه تا آه می شود

 

در موج اشکهای خودت غرق می شوی

با اين همه مصيبت و داغی  که ديده ای

 

نسبت به گام قبلی خود پيرتر شدی

کم کم به شانه های رقيه رسيده ای

 

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

شايد سريعتر بشود انکسار تو

 

حالا که چند قطره فقط آب خورده ای

حالا که شير هست ولي شير خوار تو

 

حالت شبيه محتضر رو به قبله است

دردسری شده به سلامت رساندنت

 

از بعد ديدن سر اصغر به نيزه ها

تغيير کرده لهجه ی لالایی خواندنت

 

دلتنگ گریه های کسی ميشوی که او

آرام سرسپرده به آغوش نيزه ها

 

اين گريه ها برای تو اصغر نمی شود

لالايی تو پر شده در گوش نيزه ها

 

شاعر : نوید اسماعیل زاده

منبع : وبلاگ آقای غریب