گر چه یک عمر من از دلبر خود بی خبرم
گر چه یک عمر من از دلبر خود بی خبرم
لحظه ای نیست که یادش برود از نظرم
نظر مرحمت دوست اگر قطع شود
آنی و کمتر از آن، طعمه ی صدها خطرم
عمر بگذشت، ولیکن بخدا خشنودم
که از این عمر بود مهر ولایش ثمرم
ای خوش آن دیده که بر چهره ی جانان وا شد
منکه از حسرت او مانده به ره چشم تَرَم
نه که امروز بود دیده ی من بر راهش
از همان روز ازل منتظر منتظَرَم
نه مرا قدرت پرواز سر کویش بود
داده او، از کرم و لطف، چنین بال و پرم
روز محشر که بپرسند که هستی گویم
من سگ قافله ی مهدی ثانی عشرم
«ملتجی» را همه وابسته به او می دانند
شکر لِله که به وابستگی اش مشتهرم
شاعر : علی اصغر یونسیان
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۹ ساعت 17:33 توسط گدای حرم
|
بسم رب الحسین