اشک است به چشمانم، کان ماه نمیبینم
اشک است به چشمانم، کان ماه نمیبینم
از گلشن رخسارش، یک غنچه نمیچینم
درمانده کشیدم سر، این کاسه ی تلخ هجر
در کام خرابان شد، آن جرعه ی نوشینم
آدینه به آدینه، غمبار دو غم گردد
از غربت سنگینش، وز نامه ی ننگینم
بر او ز کجا دانم،کز من ننشیند تیر
اما به دعا خیزد، دستش نه به نفرینم
یا ربّ به سقر تازم، لیک از غم اشک یار
نگذارد دگر بندم، بر اسب گنه زینم
باید نگرم در خود، رخسار خدایم را
رخ چون نگرم بی آن، آیینه ی آئینم؟
یاسی ندهد گیتی، روئیده به هرجا خار
دلخوش اگر تنها، بر مژده ی یاسینم
آهم ببرد با خود، این خیمه ی شب چون باد
آید که به آن امید، آدینه ی شیرینم
رخ را عجبش مکنت، آن بت رخِ مه صورت
واجب به زکاتش خواند، این دیده ی مسکینم
چون وصل به سر دارم، زیبا گل نرگس را
شبنم ز رخم ریزد، بر لاله ی خونینم
بشکسته گل یاسی، با گریه طلوعش خواست
تا گوش فلک پیچید، آن ناله ی آمینم
شاعر : احسان قنبری
بسم رب الحسین