ماهی و بالایی و من خسته ای آواره ام
ماهی و بالایی و من خسته ای آواره ام
شاهی و آقایی و من برده ای بیچاره ام
چون نبوسد اشک چشمم خاک پایت را نگار؟
کام دل، دور از لبت، ای بت رخ مهپاره ام
دست کم باری بیا حدّ خدا بر من بزن
کز غم چشمان مستت روز و شب میخواره ام
کاسه ای از ناز چشمت ریز و جانم را بگیر
ور نه هجرانت کشد با آتش غدّاره ام
گریه در تنهایی قبرم کنم بر هجر تو
مثل آن دَم گریه کردم بر تو در گهواره ام
پیش من بنشستنت دانم که کسر شأن توست
چون تو یک مه هستی و من تکه سنگی خاره ام
این غزل بر کاغذ جان، حاصل عمر من است
مهدیا باری بخوان و بعد از آنه کن پاره ام
شاعر : احسان قنبری
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۵/۰۲/۲۰ ساعت 4:5 توسط گدای حرم
|
بسم رب الحسین