سیزده ساله بسیجی حسین

نیستش باک ز شمشیر و سنین

 

مایه ی حیرت یک لشکر گشت

فاتحانه سوی خیمه برگشت

 

کای عمو، فتح نمایان کردم

همه را مات به میدان کردم

 

من که پیروز شدم گویم فاش

آمدم تا ز تو گیرم پاداش

 

جسم بی تاب مرا تاب بده

مُزد پیروزی من آب بده

 

گفت، ای مثل پسر، نور دلم

کردی از خواسته ی خود خجلم

 

قاسم ای پاره ی جان و جگرم

من ز تو، جان عمو تشنه ترم

 

شاعر : علی انسانی