دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

 

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود

با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

 

بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت

 

راضی نشد به بالش سختی که داشتم

زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت

 

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

 

روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید

با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت

 

دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم

پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت

 

از چند جا ضریح تنم متصل نبود

پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت

 

تابوت از شکستگی ام کار می گرفت

گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت

 

شاعر : علی اکبر لطیفیان

منبع : وبلاگ یاس کبود