ميان كوچه به زحمت به عمه اش می گفت

چقدر بوی غذا بينِ شام پيچيده

 

كمی مواظب من باش بينِ نا مَحرم

چه حرف ها كه در اين ازدحام پيچيده

 

برای شانه ی سُرخش لباس سنگين است

عجيب زخمِ تنش بينِ روز می سوزد

 

برای بردنِ يك گوشواره دعوا شد

هنوز لاله ی گوشش هنوز می سوزد

 

چقدر مردمِ اين شهر اهلِ خيراتند

گرفته است سرش را كه بيشتر نزنند

 

حواسِ عمه شده جمع زير پا نرود

ميان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند

 

محله های يهودی ز خارها پُر بود

كه زخمِ آبله در زيرِ پای او می سوخت

 

تمامِ روز ز سر شعله را جدا می كرد

تمامِ شب نوكِ انگشت های او می سوخت

 

كشيد دست خودش را به زخمِ گوشش گفت

به دخترانِ سنان گوشواره می آيد

 

ميانِ بازی خود كودكان هُلَم دادند

عمو كجاست؟ خدايا دوباره می آيد؟

 

ستاره های شبم را شمرده ام امّا

هزار و نهصد و پنجاه تا نشد عمّه

 

كسی كه پيش خود انگشترِ پدر را داشت

بدونِ مويی سر از من جدا نشد عمه

 

ميانِ خواب شب از پشتِ ناقه اش افتاد

به گونه اش دو سه تا جای سنگ افتاده

 

گمان كنم اثر موی سر كشيدن هاست

اگر به صورت او ردِّ چنگ افتاده

 

شاعر : حسن لطفی 

منبع : سایت مکتب الزهرا سلام الله علیها