از خيمه ها دور از تمناي نگاهم
از خيمه ها دور از تمناي نگاهم
آن روز رفتي و دلم پشت سرت ماند
بيچاره لب هايم به دنبال لب تو
در حسرت آن بوسه هاي آخرت ماند
بوسيدن لب هاي من، وقتي نمي برد
حق دارم از دست لبت دلگير باشم
وقتي به دنبال سرت آواره هستم
بايد اسير اين همه زنجير باشم
يادش به خير آن روزهاي در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا ندارم
رنگ كبودم مال دختر بودنم نيست
من مشكلم اين جاست كه بابا ندارم
از شدت افتادنم از روي ناقه
ديگر برايم اي پدر پهلو نمانده
گيرم برايم چند معجر هم بيارند
من كه دگر روي سرم گيسو نمانده
از كربلا تا كوفه، كوفه تا به اين جا
در تاول پايم هزاران خار مي رفت
بابا نبودي تا ببيني دختر تو
با چه لباسی كوچه و بازار مي رفت
ديدم كه عمه آستين روي سرش بود
از گيسوي بي معجرم چيزي نگفتم
وقتي كه از گيسو بلندم مي نمودند
از سوزش موي سرم چيزي نگفتم
شاعر : علی اکبر لطیفیان
منبع : سایت عقیق
بسم رب الحسین