روی تو یاد خسوف قَمَر انداخت مرا

از نفس های کم و مختصر انداخت مرا

 

خواستم اوج بگیرم به کنار لب تو

بی رمق بودن این بال و پر انداخت مرا

 

گذر از کوچه و بازار برایم بد شد

دخرت حرمله آن جان نظر انداخت مرا

 

ظالمی که به گمانش پدرش را کشتم

آن قدر زد که پدر، از نفس انداخت مرا

 

عزم خود جزم نمودم که ببوسم لب تو

پنجه ای آمد و در دردسر انداخت مرا

 

آن قدر لاغرم و ضعف نمودم که نسیم

از روی ناقه ی عریان، پدر انداخت مرا

 

می شد ای کاش که از عمه حیا می کردند

بالأخص زجر که از پشت سر انداخت مرا

 

شاعر : مسعود اصلانی