تمام در دلت را که از سفر گفتی
تمام در دلت را که از سفر گفتی
گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی
من از جسارت آن دست بی حیا گفتم
تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی
همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند
صدا زدم که الهی به پای مرگ فتی
چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی
نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی
به رویِ نیلی و موی سفید دقت کن
بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟
فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد
شما به غیر کلام خدا مگر گفتی
دلم برای غریبی عمه می سوزد
مگو ز درد سفر از چه مختصری گفتی
شاعر : حامد خاکی
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۸/۰۸ ساعت 18:40 توسط گدای حرم
|
بسم رب الحسین