داغی نهفته است در این قلب پاره ­ام

همچون حباب منتظر یک اشاره­ ام

 

وَ الله روضه ­ام جگر پاره زهر نیست

من کشتۀ شکستن یک جفت گوشواره ­ام

 

عمریست لحظۀ گذر از کوچه­ هایِ تنگ

آن صحنه غرور شکن در نظاره ­ام

 

گفتم به زهر، خوب اثر کن بر این جگر

در دست ­های توست فقط راه چاره­ ام

 

در ظلمت همیشۀ شب های کوچه ­ها

در جستجویِ تکّه چندین ستاره ­ام

 

چون مادرم تمامِ تنم سوخت ای خدا

امّا به سینه است تمامِ شراره­ ام

 

اسرار کوچه را نتوان گفت با کسی

راویِ این حقیقت پر استعاره ­ام

 

یک جمله ­ای بگویم و ای خاک بر سرم

بگذاشت پا به چادر و رد شد ز مادرم

 

شاعر : قاسم نعمتی

منبع : کریم غریب