وا می گذارم تا سحر چشم ترم را
وا می گذارم تا سحر چشم ترم را
شاید ببینم بار دیگر مادرم را
این کوچه می داند که من تنهاترینم
این خانه می فهمد تمام باورم را
ای اشک ها ای ناله ها کارم تمام است
امشب اجل می گستراند بسترم را
باید به یاد روز عاشورا گذارم
بر خاک ها هنگام جان دادن سرم را
با یاد زهرا درد زهر از یاد من رفت
بر باد داده داغ او خاکسترم را
صَفَر ای رنج مجتبی را وا گذارید
قاسم شکوفا می کند باغ و برم را
شیرین تر از جان است این زهری که خوردم
خاموش کردن آتش فشان حنجرم را
ای زهر ممنون از تو بر زهرا رسیدم
پر کن دوباره از شراره ساغرم را
خواهر منال از غربتم، بارانی از تیر
تشییع خواهد کرد امشب پیکرم را
شاعر : رجبعلی رئیسی
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۹/۱۳ ساعت 23:0 توسط گدای حرم
|
بسم رب الحسین