آمد از راه و کشید آرام عبا روی سرش
آمد از راه و کشید آرام عبا روی سرش
یعنی امروزست روز ناله های آخرش
هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت
می کشد خود را به سوی خانه مثل مادرش
روی خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی
بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش
او زمین می خورد و می خندید بر حالش عَدو
این هم ارثی بود که بُرده ز جَدٌه اطهرش
صحنه جان دادن او روضه مستوره شد
حُجره در بسته می داند چه آمد بر سرش
بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدند
خادمش دید و ولی هرگز نمی شد باورش
یک بُنَیٌ گفت و از کام پسر بوسه گرفت
از مدینه بهر یاری زود امد دلبرش
کربلا بابا رسید اما پسر افتاده بود
قلب شاعر آب شد در این دو بیت اخرش
هر چقدر اغوش خود وا کرد اکبر جا نشد
تا که اخر در عبا پیچید جسم اکبرش
تا قیامت هم نمی فهمند اهل معرفت
از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش
شاعر : قاسم نعمتی
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۹/۲۰ ساعت 14:3 توسط گدای حرم
|
بسم رب الحسین