دید روزی پیشوای هشتمین
دید روزی پیشوای هشتمین
می کشد خط، کودک او بر زمین
دید طفلش را بسی افسرده است
غنچه های خاطرش پژمرده است
مشت خود را بسته و وا می کند
زیر لب با خویش نجوا می کند
کز میان خاک بیرونش کنم
در دل آتش جگر خونش خونم
گفت با او ای گل زیبای من
ای به شهر عضق دل آرای من
تو که را از خاک بیرون می کنی
د ردل آتش جگر خون می کنی
گفت آنانکه شرر افروختند
از گلستان ولا در سوختند
بر رخ مه پرده ی نیلی زدند
مادر ما را چرا سیلی زدند
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۰ ساعت 13:0 توسط گدای حرم
|
بسم رب الحسین