نفس سوخته را مرهم و درمانی نیست
نفس سوخته را مرهم و درمانی نیست
حال و روز تو یقین غیر پریشانی نیست
العطش العطش اینقدر مگو از جگرت
که از این ظالمه امید به احسانی نیست
اثر زهر همین است و بسوزاند و بس
آه در حجره ی در بسته که بارانی نیست
اصلا" انگار بنا نیست که آبت بدهند
اصلا" انگار در این غمکده انسانی نیست
این کنیزان به زمین خوردن تو می خندند
غربتت آه دگر غربت پنهانی نیست
رسم اینست به مهمان همه تکریم کنند
زهر دادن به خدا سنت مهمانی نیست
خواهری نیست بیاید به سر بالینت
خواهری نیست سر تو روی دامنی نیست
انقدر سعی مکن تا که ز جا برخیزی
به تن سوته ی تو رمق و جانی نیست
چشم تارتان به در حجره چرا خشک شده
یار و یاور که در این معرکه میدانی نیست
با تن مختصرت بهتر از این کاری که
آسمان را به دو خط روضه بگریانی، نیست
خواهری روی تل از سوز جگر ناله کشید
سر بریدن ز قفا رسم مسلمانی نیست
نیزه را در بدن یوسف زنیب کنید
سنگدل تر از شما گرگ بیابانی نیست
پیش زینب به تن شاه جسارت کردند
زینب دوش نبی را همه غارت کردند
شاعر : سید پوریا هاشمی
بسم رب الحسین