می خواست جان سپارد و جانی دگر نداشت

هنگام کوچ بود ولی بال و پر نداشت

 

چشمش ز پنجره سوی مهتاب خیره بود

معلوم بود این شب آخر سحر نداشت

 

افتاده بود روی زمین آه می کشید

امام کسی ز حال دل او خبر نداشت

 

با اینکه داغ زخم زبان بود بر ذلش

مرهم به غیر زهر به زخم جگر نداشت

 

با خاطرات تلخ خودش گرم می گرفت

جز اشک یار و همدمی آخر به بر نداشت

 

یاد دمی که در پی مرکب دویده بود

با ناله ای در دل دشمن اثر نداشت

 

یاد دمی که قبر خودش را نظاره کرد

با ظالمی که شرم از ان خون جگر نداشت

 

می ریخت اشک و نوحه ی گودال می سرود

از خواهری غریب و عزیزی که سر نداشت

 

از دختری که بعد عمو در مسیر شام

دیگر به غیر زجر و سنان همسفر نداشت

 

وقت هجوم لشکر و کعب نی

جز عمه ی خمیده رقیه سپر نداشت

 

از سوز زهر تشنه شد و گفت یا حسین

ای کاش هیچ وقت رباب پسر نداشت