در عطش باغ و فصل بی آبی
در عطش باغ و فصل بی آبی
هر مهمی دارد، رنگ مهتابی
چه کنم من و باغ پر از گل
ز غم گل و غنچه و بلبل
اینکه بر چهره، آب و رنگش نیست
طفل شش ماهه ست، تاب جنگش نیست
همه جان و امید من است این
گل سرخ و سفید من است این
بر صغیر من، تشنگی تازد
از یمی یک نم، کم نمی سازد
شده گلشن فاطمه تشنه
چه کنم من و این همه تشنه
آسمان من، این شفق دارد
دفتر عشقم، یک ورق دارد
ز جفای عدوی ستمگر
به جز او نبود کس دیگر
من نیاوردم بهر دلسوزی
با خود آوردم فتح پیروزی
سر خود بنهادم به دوشم
چه کنم من اگر نخروشم
شاعر : علی انسانی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۸ ساعت 9:19 توسط گدای حرم
|
بسم رب الحسین