در عطش باغ و فصل بی آبی

هر مهمی دارد، رنگ مهتابی

 

چه کنم من و باغ پر از گل

ز غم گل و غنچه و بلبل

 

اینکه بر چهره، آب و رنگش نیست

طفل شش ماهه ست، تاب جنگش نیست

 

همه جان و امید من است این

گل سرخ و سفید من است این

 

بر صغیر من، تشنگی تازد

از یمی یک نم، کم نمی سازد

 

شده گلشن فاطمه تشنه

چه کنم من و این همه تشنه

 

آسمان من، این شفق دارد

دفتر عشقم، یک ورق دارد

 

ز جفای عدوی ستمگر

به جز او نبود کس دیگر

 

من نیاوردم بهر دلسوزی

با خود آوردم فتح پیروزی

 

سر خود بنهادم به دوشم

چه کنم من اگر نخروشم

 

شاعر : علی انسانی