نفسم بند آمد و چشمم، خیره بر مادر جوانم بود
نفسم بند آمد و چشمم، خیره بر مادر جوانم بود
کوچه باریک و تنگ و تاریک است، غنچه بر شاخه در خزانم بود
چشم مادر به چشم من افتاد، از خجالت نفس نفس میزد
ناگهان دیدم از نفس افتاد، خاک این کوچه از چه پس میزد
رد خون بین کوچه تا دیدم، فکر کردم که مادرم مرده است
بین گریه صدا زدم مادر، لیک دیدم که لاله پژمردست
چشمهایش به روی من وا شد، گفت آهسته با صدای نحیف
کمکم کن که پا شوم ز زمین، شانه هایت اگرچه هست ضعیف
یا علی گفتم و کمک کردم، دست مادر به شانه هایم خورد
زیر بار غمش شکسته شدم، آه، آتش چو بر سرایم خورد
مصحف خاکی است و بررویش، بضعه المصطفی قرآن است
معجرش خاکی است وبررویش، پنجه گرگ این بیابان است
شاهد غربتم در و دیوار، من غریب مدینه ام مردم
خانه، مسجد و مادر و کوچه ، مرحم زخم سینه ام مردم
راه مادر به کوچه تا سد شد، لرزه بر جسم و جان من افتاد
تا به خود آمدم نظر کردم، مادرم بین کوچه ها جان داد
کاش میمردم نمی دیدم، پدرم بی خبر از این درد است
دست مادر میان دستم لیک، از چه رو راه خانه گم کرد است
درب خانه رسیدم اِستادم، متحیر به من نظر انداخت
راز کوچه مگو تو با بابا، تابه سختی به خویش می پرداخت
در خانه گشوده شد دیدم، خواهرم خیره شد به چشمانم
بی سوال و جواب پی برده، به غم و غصه های پنهانم
قصه کوچه غربت مادر، دست سنگین و صورت حورا
طعم داغ برادرم سخت است، بی برادر شدیم واویلا
شاعر : مرتضی محمد پور
منبع : سایت امام هشت
بسم رب الحسین