بگذشت مه روزه، عيد آمد و عيد آمد
بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد
بگذشت شب هجران، معشوق پديد آمد
آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد
معشوق توعاشق شد، شيخ تو مريد آمد
شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد
شد سنگ و گُهر آمد، شد قفل و کليد آمد
جان از تن آلوده، هم پاک به پاکي رفت
هرچند چو خورشيدی بر پاک و پليد آمد
از لذت جام تو دل مانده به دام تو
جان نيز چو واقف شد، او نيز دويد آمد
بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد
شاعر : مولانا جلال الدین بلخی مولوی
منبع : وبلاگ سهیل عرب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۵/۰۴/۱۵ ساعت 19:12 توسط گدای حرم
|
بسم رب الحسین