بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد

بگذشت شب هجران، معشوق پديد آمد

 

آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد

معشوق توعاشق شد، شيخ تو مريد آمد

 

شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد

شد سنگ و گُهر آمد، شد قفل و کليد آمد

 

جان از تن آلوده، هم پاک به پاکي رفت

هرچند چو خورشيدی بر پاک و پليد آمد

 

از لذت جام تو دل مانده به دام تو

جان نيز چو واقف شد، او نيز دويد آمد

 

بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته

بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد

 

شاعر : مولانا جلال الدین بلخی مولوی

منبع : وبلاگ سهیل عرب