به لب، آه و به دل، خون و به لب، اشک بصر دارم
به لب، آه و به دل، خون و به لب، اشک بصر دارم
شدم چون شمع سوزان آب و آتش بر جگرم دارم
دلم خون شد، نخندید ای زنان شام بر اشک
که هم داغ برادر دیده، هم داغ پدر دارم
کند اختر فشانی آسمان دیده ام دائم
که بر بالی نیزه هجده قرص قمر دارم
عدو دست مرا بست و اسیرم برد در کوفه
نشد تا نعش بابم را ز روی خاک بردارم
تمام عمر هر جا آب بینم اشک می ریزم
من از لب های خشک یوسف زهرا خبر دارم
از آن روزی که ثارالله را کشتند لب تشنه
به یاد کام خشکش لحظه لحظه چشم تر دارم
مسافر کش چو من نبوَد که همراه سر بابا
چهل منزل به روی ناقه ی عریان سفر دارم
از آن روزی که بالا رفت دود از آشیان ما
دلی از خیمه های سوخته سوزنده تر دارم
همه از آب رفع تشنگی کردند غیر از من
که هرجا آب نوشم بیشتر در دل شرر دارم
اگر چشمت به آب افتاد میثم گریه کن بر من
که آتش در دل و جان بر لب و خون در بصر دارم
شاعر : غلامرضا سازگار
بسم رب الحسین